شعر ها و مطالب قشنگ

روز هایی هست برا ی ما دخترا که ناراحتیم.برای همه هم پیش میاد فقط مخصوص من یا کس دیگه ای نیست.ولی مهم اینه که چیجوری از پسش بر میایم .هممون هم از پسش بر میایم.میدونین چرا؟چون ما دختریم .پس بیاین به حرف بعضی از ادمایی که هنوز اونقدر عقلشون پیشرفت نکرده که فکر میکنن پسرا از دخترا بهترن اهمیت ندیم .اونا بلاخره درمان میشن .پرچم ما همیشه بالاست
نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 8:39 توسط مانا| |
سلام به  همه.چطورین؟خوبین؟دلم واستون تنگ تنگ شده بود. سا نو همه  مبارک .امیدوارم سال خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشین.دوستون دارم!!!!

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 21:1 توسط مانا| |

سلام .خوبین؟خوشین ؟این همون شهر ادمکه که ورژن کامل ترشه و از اقای امیر ادیبیان نیک هست.

میتونید برای دیدن بقهیه ی شعر هاشون به وبسایت خودشون مراجعه کنید 

www.adib98.ir


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 13:18 توسط مانا| |
واسه شب یلدا یکی اومده بود میگفت خانم لطفا واسه ولنتاین میشه حتما از اون شکلات های قلبی قرمز بیارین من خیلی زیاد میخرم  دوبرابر پولشو بهتون میدم!!!!!

اون لحظه چیزی به ذهنم نرسید فقط تونستم پوزخند بزنم ولی وقتی اومدم خونه این شعرو یادم افتاد:

یاد دارم غروبی سرد سرد     /         میگذشت از توی کوچه دوره گرد

"دوره گردم کهنه قالی میخرم   /  کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم   /  گر نداری کوزه خالی میخرم "

اشک در چشمان بابا حلقه زد   /   عاقبت اهی زد وبغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نیست /خدایا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوش از ما ربود   /اتفاقا مادرم هم روزه بود

مشکل ما درد نان تنها نبود   /شاید ان لحظه خدا تنها نبود

ای کاش دوست داشتمون را با رفتارمون نشان میدادیم نه این کارا به جاش به ادمایی کمک میکردیم که واقعا نیاز داریم خیلی ها هستن که سیره سیرن ولی بازم میخوان بخورن بیاین یه ذره به دیگران هم فکر کنیم .

ولنتین مبارکتون باشه دوستان .میدونم خیلی ها باهام موافق نیستم ولی ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 21:49 توسط مانا| |
میدونی غیرت به چیه؟؟؟

به اینه که کسی که کنارته احساس تنهایی نکنه وهمیشه چه شادی و خوشحالی و چه غم و سختی تو را کنار خودش ببینه نه اینکه تا یه چیزی میشه شروع کنی به دادوفریاد


                        مگه نه؟؟؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 21:30 توسط مانا| |
سلام سلام.

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟همه چی خوبه؟

ما که پدرمون در اومد از بس امتحان دادیم باز همه میگن دوران دبیرستان هیچ وقت بر نمیگرده از دستش ندین خیلی شیرینه!!!!!فکر کنم من نسبت به شیرینی حساسیت دائم العمر دارم!!!

خوب میخواهم یه شعر از فروغ فرخزاد بذارم به نام وداع.خودم که دوستش دارم زیاد

برید ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 20:55 توسط مانا| |
عارفی را دیدم  سطل اب و مشعلی در دست از او پرسیدم کجا میروی ؟ گفت : میروم با مشعل بهشت را اتش بزنم و با اب اتش جهنم را خاموش کنم که مردم نه از ترس جهنم و نه برای بهشت عبادت کند.بلکه فقط برای خدا عبادت کند

نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 18:42 توسط مانا| |
این ترانه بوی نان نمی دهد از قدیم همچنان نمی دهد نان همیشه توی سفره است، پس پشت سفره بوی نان نمی دهد این خبر تکان دهنده است لیک آن خبر مرا تکان نمی دهد بانک وام ازدواج می دهد لیک وام زایمان نمی دهد کلّه پز عدالتش صحیح نیست مغز می دهد، زبان نمی دهد هر که دل به دست این سپرده است لاجرم به پای آن نمی دهد منطقاً قبول هم نمی شود هر کسی که امتحان نمی دهد روزگار با تمام ما بد است دسته هم به دستمان نمی دهد هیچکس برای ارتقای تو چار پلّه نردبان نمی دهد نردبانی از قضا اگر دهد نردبانِ رایگان نمی دهد نردبان خوب را کرایه کن از کسی که او گران نمی دهد یک سوال خوب: وقت فوتبال رادیو چرا اذان نمی دهد؟ هیچ کنگره برای این غزل سکّه ای به دستمان نمی دهد
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 14:0 توسط مانا| |
سلام ،قبل از اینکه خود شعر را بذارم فلسفه ی گفتن این شعر توسط فریدون مشیری را میگم.آقای مشیری عاشق یک خانمی که اسمش مهتاب بوده، بوده که این خانم به هر دلیلی میزاره و میره  وبعد از 20 سال که آقای مشیری ازدواج کرده بوده و بچه داشته بر میگرده تا ایشون را ببینه .آقای مشیری وقتی ساعت 11 شب ایشون را دم در میبینه فقط نگاهش میکنه و در  را میبنده و وقتی در را باز میکنه اون خانم دیگه رفته به خاطر همین  میره به کوچه ای که با هم خاطره داشتن و شعر  <<بی تو مهتاب شبی >> را می گوید!!!!!!!! 

برای اینکه خود شعر را بخونین برین ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 18:7 توسط مانا| |
پريشانم، چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟! مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي. خداوندا! اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي ‌تکه ناني ‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌ و شب آهسته و خسته تهي‌ دست و زبان بسته به سوي ‌خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر مي‌گويي نمي‌گويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري و قدري آن طرف‌تر عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌ و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد زمين و آسمان را کفر مي‌گويي نمي‌گويي؟! خداوندا! اگر روزي‌ بشر گردي‌ ز حال بندگانت با خبر گردي‌ پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است این شعر از زنده یاد سهراب سپهری هست
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 17:48 توسط مانا| |

قالب ساز طراح قالب